محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3564
تاريخ الطبرى ( فارسي )
ابن ابى سفيان را بكشت . ازهر بن عبد الله عامرى را نيز كشتند . به خانهء حوشب گذشتند كه سالار نگهبانان بود ، بر در وى بايستادند و گفتند : « امير ، حوشب را مىخواهد . » ميمون غلام حوشب يا بوى وى را برون آورد كه بر آن نشيند . گويى از آنها بدگمان شد و بدانستند كه بدگمان شده ، مىخواست وارد خانه شود گفتند : « همين جا باش تا يارت درآيد » حوشب گفتگو را شنيد و از قوم بدگمان شد و برون آمد و چون جمع آنها را بديد بدگمانيش بيفزود . مىخواست باز گردد كه با شتاب سوى او رفتند اما وارد خانه شد و در را بست كه ميمون غلامش را كشتند و يابويش را بگرفتند و برفتند تا به جحاف بن نبيط شيبانى گذشتند كه از طايفهء حوشب بود ، سويد به دو گفت : « پايين بيا » گفت : « چه كارم دارى ؟ » گفت : « مىخواهم قيمت بچه شترى را كه در صحرا از تو خريده بودم بپردازم » جحاف گفت : « اينك وقت پرداخت نيست و جاى اداى قرض نيست امانتدارى خويش را به ياد نياوردى مگر هنگام شب تاريك كه بر اسب خويش نشسته اى ، اى سويد خدا دينى را كه جز به كشتن خويشاوندان و ريختن خون مردم اين امت به صلاح نيايد و گمال نپذيرد رو سياه كند » گويد ، آنگاه برفتند تا به مسجد بنى ذهل رسيدند و ذهل بن حارث را ديدند ، وى در مسجد نماز مىكرد و نمازش طولانى مىشد ، وقتى رسيدند كه سوى منزل خويش مىرفت به دو حمله بردند كه خونش بريزند گفت : « خدايا از اينان و ظلمشان و جهالتشان به تو شكايت مىبرم ، خدايا من ضعيفم انتقام مرا از آنها بگير » پس به او ضربت زدند تا خونش را بريختند . گويد : پس از آن برفتند تا از كوفه برون شدند و سوى مردمه روان شدند .